*

نمی دانم این ستاد اینجوری است یا همه ستادها. کله سحر همه مان را بیدار کرده اند. که چی؟ می خواهیم نماز صبح بخوانیم که کاندیدایمان رای بیاورد. من تو عمرم آفتاب ساعت 8 صبح را هم ندیده ام. رفتم وضو گرفتم و خوابیدم. گفتم من همین که وضو گرفتم این بابا تا سه دوره پشت سر هم رای می یاره. یکی گفت: سه دوره که نمی شه. گفتم چرا؟ گفت: قانون اساسی نمی گذاره. گفتم ما آمدیم که همین قانون را عوض کنیم دیگر. گفت: آهان. خوابیدم.

*

ساعت 10 بود که با صدای داد و بیداد بیدار شدم. یکی از بچه ها می­گفت من تا قانع نشوم هر کاری را نمی­کنم. رای آوردن به چه قیمتی؟ پیگیر شدم گفتند به رنگ سبز اشکال داره. داد میزد که عمرا این شال را بیاندازد گردنش. گفتم چه شده: گفت همین نیجریه فلان فلان شده بود که فرانسه را حذف کرد. کاشف به عمل اومد طرفدار فرانسه است. کشیدمش کنار.  گفتم استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟ گفت هیچ کدام. گفتم به عشق پاس بنداز گردنت. سرش رو انداخت پایین. گفت: پس فقط به عشق پاس اون هم در برنامه­های داخلی. عکس من با این شال­ها نباید به خارج بره ها. گفتم  باشد، قانع شدی؟ گفت: آره، اینجا همه با استدلال آمده اند.

*

تا ظهر را دنبال بهانه ای برای مناظره نکردن کاندیدایمان گشتیم. یکی از بچه ها گفت: چطور است بگوییم ما صدا و سیما را قبول نداریم؟ یکی دیگر جواب داد: آره بابا. من خودم ماهواره را ترجیح می­دهم.

-         فکر می­کنند ما خریم. همچین سانسور می­کنند که ماجرای فیلم عوض می­شود.

-         دیگر فوتبالش را هم نمی­شود نگاه کرد. با این گزارشگرهاش.

-         ولی فاکتور هشت خوب بود ها.

-         آره ،آخرش چی شد؟

-         ...

صدای اذان آمد. همه دویدند: آخ جون ناهار. زیر برگه صورت جلسه نوشتم: توجیه عقلی ندارد. داد زدم: برای من هم نگه دارید...

*

وسط ناهار دوباره سر و صدا شد. همان فوتبالیست صبحی بود. گیر داده بود که نوشابه­اش باید سبز باشد. گفتم حالا بی خیال. داد زد که: یعنی چی؟ من از آرمانهام کوتاه نمیام. گفتم بروند برایش نوشابه سبز بگیرند. با افتخار نوشابه را در یک دست گرفته بود و در دست دیگر لیوان را. سر سفره ایستاد و بلند گفت: هورا. بچه ها هم داد زدند هورا. جو خیلی باحال شده بود. پر از هیجان. اینجور پیش برود حتما رای می­­آوریم. نوشابه را ریخت داخل لیوان. همه ساکت شدند. فوتبالیست گفت: این که سفیده!

*

ساعت سه دیدار مردمی بود تو نازی آباد. دیر شده بود. هول هولکی با بچه ها بسته های تبلیغاتی را برداشتیم و دویدیم سمت ماشین ها. وقتی رسیدیم مراسم شروع شده بود. قرار شد بسته ها را وسط صحبتهای... پخش کنیم.

-         ما هرچه داریم از خون شهداست. ما مدیون امام و فرزندان شما هستیم. ما راهی جز حرکت در آرمانهای امام و انقلاب نداریم. در مقابل بیگانگان باید ایستادگی کرد...

با علامت مسئول تبلیغات شروع کردیم به پخش نشریه. هنوز به آخر سالن نرسیده بودیم که یکی از حضار از جلوی سالن بلند شد و داد زد:

-         این مزخرفات چیه: دوران انقلابی گری گذشته. وقت تعامل با تمام دنیاست. ما یک روز مجبور شدیم بجنگیم. حالا هم مجبوریم صلح کنیم... موزه تاریخ.... عاشورا.... خشونتهای پیامبر...

یکی از نشریه ها را باز کردم. محکم زدم رو پیشونیم. به مسئول تبلیغات گفتم این که نشریه همایش دیدار فردا تو جردنه! نشریه را از دستم کشید و نگاه کرد: از بس هولم کردید...

*

شب قرار بود جلسه کمیته هنرمندان برگزار شود. در آن شرکت کردم. نظر بچه ها این بود که بیانیه ای از طرف هنرمندان منتشر شود و آنها حمایتشان را از ما اعلام کنند. روی تعداد امضاها بحث کردیم. قرار شد 57 نفر باشند. یه جورایی ذهن خواننده رو هماهنگ می­کنه. ماندیم که حالا این 57 نفر کیا باشند. قرار شد از تمام هنرها چند نفری را بگذاریم. یکی گفت: تا ما بیایم و با اینها هماهنگ کنیم که دو روز طول می­کشه. گفتم هماهنگی رو بذارن برای بعد از چاپ. گفت اگر تکذیب کردند چی؟ گفتم تو این خر تو خری تا اینها بیان بفهمند پای بیانیه ما رو امضا کردند، وقت رای اعتماد گرفتن کابینه ست. گفتم متن بیانیه اقتصاد دانها رو بذارن جلوشون و با بعضی تغییر کلمات همان را کار کنند: ما هنرمندان ایران عزیز...

*

شهبازی!!!