تبلیغات |
جمعه 22 خرداد 88 ، ساعت 10 شب : به اطاق مطالعه می روم تا در خلوت لسیت وزرای موسوی را برای چندمین بار مرور کنم ، مانده ام کروبی را کجا بزارم ، شاید هم حذفش کردم تا چه پیش آید . محسن با کسب اجازه وارد می شود . آخرین اخبار را از انتخابات در اختیارم می گذارد . خاتمی پیروزی سبز ها را به موسوی تبریک گفته ، موسوی هم مردم را برای جشن پیروزی فرا خوانده ، گویا روز یکشنبه خواهد بود . چند روز است خوب نخوابیدم ، چرت پیروزی به سراغم می آید .
گوشی همراهم زنگ می خورد ، از خواب می پرم ، آن سو مهدی کروبی ست ، عصبانی می نماید ، می گوید آقا تو این مملکت چه خبره ، خبر گزاری ها از پیروزی قاطع احمدی نژاد خبر می دهند ! می گویم بیدار که بودم موسوی جلو بود . می گوید : ای بابا « جهت اطلاع » فرشته ها باز صندوق های رای را جابجا کرده اند . باور نمی کنم . خدایا بتو پناه می برم .
تاج زاده ( مصطفی ) تماس داشت ، میگفت حاج آقا ما در نقطه عطف انقلابات رنگین قرار داریم ، اگه الان با « بیل » جلو ی این دولت نکبت را نگیریم ، بعدا اگه کل« پیل» های هندوستان را هم وارد کنیم ، قادر به ایستادگی در برابر این گدا پروران نخواهیم بود . اینا در انتخابات تقلب کردند ، هیچ کس به اینا رای نداده ، اگه فرا خوانی کنید همه مردم از شما حمایت خواهند کرد و رسانه های بین المللی که جای خود دارد و بعد مجبور خواهند شد که انتخابات را دو باره و البته با حضور سازمان های بین المللی برگزار کنند . حرف هایش قابل تامل بود . یک میلیون چادر انفرادی ، پارچه سبز ، شمع و مقداری خورد و خوراک در خواست داشت ، به فائزه گفتم ، فراهم سازد .
عفت اجازه می خواست با رادیو بی بی سی مصاحبه کند ، مخالفت کردم ، گفت خانم موسوی با همه رسانه های خارجی مصاحبه کرده و مردم را به شورش فرا خوانده . اجازه دادم اما تذکر که اعتدال را از دست ندهد . به نظرم عفت هم احساس خطر کرده ، امروز در محل رای گیری ، برگه را بالا برده و گفته : « مردم من به موسوی رای می دهم و اگه موسوی در نیومد حتما در انتخابات تقلب شده و اگر تقلب بشه از مردم می خواهیم که به خیابان ها بریزند . » ( غفت مرعشی ) گفته های عفت کارگر افتاد . به همه جا اس ام اس شد و ناظران می گفتند حتی اونا که تصمیم داشتند به احمدی نژاد رای بدند ، موسوی را برگزیدند .
بعد از نماز خبر های انتخاباتی را پی گرفتم . احمدی نژاد به صورت رسمی از طریق صدا و سیما به عنوان پیروز انتخابات اعلام شد . فائزه ناراحت است ، محسن خسته بنظر می رسد ، مهدی خوابیده . محتشمی پور از مجمع روحانیون تماس می گیرد ، می خواهند طی بیانیه ای خواستار بر گزاری مجدد انتخابات شوند ، موافقت می کنم .
دقایقی پس از انتخابات که موسوی خود را رئیس جمهور خواند ، دیگر خبری از ایشان نیست ، نگرانم ، بچه ها می گویند آخرین بار در خیابان دیده شده که با بلند گوی دستی مردم را به حضور در خیابان ها دعوت می کرده ، با گوشی همراه ایشان تماس می گیرم ، شکر خدا خاموش نیست . پیش آقای دعایی در موسسه اطلاعات است ، قرار بر این می شود که موسوی پس از نماز ظهر ، پای پیاده در خیابانهای تهران مردم را همراه خود سازد . فائزه خبر داد که محموله های چادر و شمع و پارچه سبز رسید ، هلندی ها 200 هزار چادر انفرادی اهدا کرده اند و پول پارچه های سبز را هم نگرفتند . به محسن گفتم ، تلافی نماید .
شکر خدا همه چیز بر وفق مراد پیش می رود ، مردم همچون آتشفشان در کانال های ماهواره ای شعله ور شده اند . خاتمی می گوید : این است انقلاب بی دود و تفنگ و کروبی توجه او را به دود های خیابان ها جلب می کند . پس از صرف چای ، ناطق نوری آیاتی چند از کلام الله مجید را می خواند و جلسه سران به صورت رسمی آغاز می شود . اولین سخنران موسوی است . لب هایش آشکارا می لرزد و با این حال می گوید : ما باید با تمام توان از شورش های خیابانی حمایت کنیم ، یعنی راهی غیر از این نداریم . به اتفاق حرف هایش را تائید می کنیم . ناطق ( نوری ) اعتراض می کند و می گوید ، حاج آقا شما دارید افراط می فرمائید ، مقام معظم رهبری انتخابات را تائید فرمودند . مگر شما چندی پیش نگفتید « من عاشق ولایت فقیه هستم » حال چگونه است که با شورش خیابانی موافقت می فرمائید . خاتمی پاسخ می دهد : حاج آقا نوری ، آقای هاشمی باز هم عاشق ولایت هستند ، منتها ولایتی که خودشان ولی آن باشند . موسوی می خندد ، کروبی از خواب می پرد .
جاسبی به ملاقاتم آمده بود ، وارد که شد سلام نداد ، با تعجب تذکر دادم ، توضیح دادند که حاج آقا ، یعد از نگارش نامه جنابعالی به آقای خامنه ای ، ما چنین استنباط کردیم که « سلام و علیک » به فقه سنتی تعلق داره و در حال حاضر کار ساز نیست . لذا به همه استادان دانشگاه آزاد در سراسر کشور سپردیم که فقه سیاسی مدرن را پی بگیرند و بدنبال واژه های جدید باشند و ... حوصله ادامه بحث را نداشتم . مستقیم رفتم روی اصل مطلب ، هر چه بیشتر در مورد دانشگاه آزاد بحث کردیم ، کمتر به نتیجه رسیدیم ، مترو هم آزارم می دهد . محسن گلایه داشت ، می گفت همه به من می گویند « پسر پانزده میلیون دلاری » .
از انقلاب رنگی خبری نیست ، می گویند ، دو ، سه هزار نفری هم که مشارکت دور هم جمع کرده بود ، توسط سپاهیان احمدی نژادی سرکوب شدند . از ستاد موسوی هم خبر رسید که « بچه حزب اللهی » ها ، پارچه های سبز انبار را « تک » زدند و با پیگیری هایی که انجام شد ، مشخص گردید در ستاد های احمدی نژاد ، از پارچه های سبز ما ، پرچمهایی با مضمون ا...اکبر و اسامی ائمه اطهار علیه السلام را می نویسند تا فردا در میدان ولی عصر به احتزاز در آورند . به قوه قضائیه سپردم پیگیری کند .
مللک عبدالله از عربستان تماس داشت ، سعید حریری هم از لبنان ، هر دو نگران اوضاع ایران بودند . دلداری دادند ، آیا ما داریم از هم می پاشیم ، یاد مصاحبه مهدی با مجله شهروند امروز افتادم ، گفته بود : « جناح چپ در انتخابات 84 ترک خورد ، اما از هم فرو نپاشید . این بار اگر در انتخابات 88 پیروز نشود از هم می پاشد ... جناح چپ در حال از دست دادن یک به یک نهادهای مدنی خود است . الان بحث انجمن صنفی روزنامه نگاران و لغو فعالیت ها مطرح است یا « ان جی او » های جناح چپ امکان فعالیت ندارند . یعنی نهادهای مدنی ساخته شده جناح چپ در حال تعطیلی و توقف است . پس جناح چپ باید فقط و فقط برای برد پا به میدان بگذارد . » ( مهدی هاشمی ، ش 62 ، صص 86 ، 87 )
باتفاق خانواده ، قضایای میدان ولی عصر را دنبال می کنیم ، مردم شعار « مرگ بر شاه » می دهند ، عفت می خواهد گیرنده را خاموش کند ، مخالفت می کنم ، محسن می گوید : « انقلاب همیشه فرزندان خود را می خورد » عفت می گوید ، نه « انقلاب دارد پدران خود را می خورد . »
خوابم می آید ، چشمانم را می بندم ، شعار « مرگ بر شاه » رهایم نمی سازد و کابوس ، « بت بزرگ » « ابراهیم » « تبر » « احمدی نژاد » « بت شکن » فتیله ها را پائین می کشم ، آنقدر پائین که در تاریکی مطلق فرو می روم و کسی در آن تاریکی ها می خواند : « هر آن کس که باد می کارد ، به یقین طوفان درو خواهد کرد .» بهمن عزیزی الباقی گفتنی نیست... دیدنی بود! نوع مطلب : سیاست بی پدرومادر، برچسب ها : هاشمی، انتخابات، دیگه از این فضای سیاست زده ی انتخاباتی حسابی دلم گرفته... انقدر سرم شلوغه و واردات تحمیلی به خودم ، گوشیم ، مغزم و مهمتر از همه دلم!!!؟ زیاد شده که دیگه حتی یادم رفته قلمم و کجا گذاشتم! قلمی که همیشه پشت گوشم بود و آماده ی فرمان... امروزم توفیق اجباری قسمت شد تا دوباره سری به این دنیای مجازی هزار رنگ بزنم تو وبلاگ دوستان (دوس ندارم بگم از کجا آوردم؛حرفیه؟!) مطلبی دیدم که هرجند تلخ ولی ... خاطرات یک فعال ستاد انتخاباتی
* نمی دانم این ستاد اینجوری است یا همه ستادها. کله سحر همه مان را بیدار کرده اند. که چی؟ می خواهیم نماز صبح بخوانیم که کاندیدایمان رای بیاورد. من تو عمرم آفتاب ساعت 8 صبح را هم ندیده ام. رفتم وضو گرفتم و خوابیدم. گفتم من همین که وضو گرفتم این بابا تا سه دوره پشت سر هم رای می یاره. یکی گفت: سه دوره که نمی شه. گفتم چرا؟ گفت: قانون اساسی نمی گذاره. گفتم ما آمدیم که همین قانون را عوض کنیم دیگر. گفت: آهان. خوابیدم. * ساعت 10 بود که با صدای داد و بیداد بیدار شدم. یکی از بچه ها میگفت من تا قانع نشوم هر کاری را نمیکنم. رای آوردن به چه قیمتی؟ پیگیر شدم گفتند به رنگ سبز اشکال داره. داد میزد که عمرا این شال را بیاندازد گردنش. گفتم چه شده: گفت همین نیجریه فلان فلان شده بود که فرانسه را حذف کرد. کاشف به عمل اومد طرفدار فرانسه است. کشیدمش کنار. گفتم استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟ گفت هیچ کدام. گفتم به عشق پاس بنداز گردنت. سرش رو انداخت پایین. گفت: پس فقط به عشق پاس اون هم در برنامههای داخلی. عکس من با این شالها نباید به خارج بره ها. گفتم باشد، قانع شدی؟ گفت: آره، اینجا همه با استدلال آمده اند. * تا ظهر را دنبال بهانه ای برای مناظره نکردن کاندیدایمان گشتیم. یکی از بچه ها گفت: چطور است بگوییم ما صدا و سیما را قبول نداریم؟ یکی دیگر جواب داد: آره بابا. من خودم ماهواره را ترجیح میدهم. - فکر میکنند ما خریم. همچین سانسور میکنند که ماجرای فیلم عوض میشود. - دیگر فوتبالش را هم نمیشود نگاه کرد. با این گزارشگرهاش. - ولی فاکتور هشت خوب بود ها. - آره ،آخرش چی شد؟ - ... صدای اذان آمد. همه دویدند: آخ جون ناهار. زیر برگه صورت جلسه نوشتم: توجیه عقلی ندارد. داد زدم: برای من هم نگه دارید... * وسط ناهار دوباره سر و صدا شد. همان فوتبالیست صبحی بود. گیر داده بود که نوشابهاش باید سبز باشد. گفتم حالا بی خیال. داد زد که: یعنی چی؟ من از آرمانهام کوتاه نمیام. گفتم بروند برایش نوشابه سبز بگیرند. با افتخار نوشابه را در یک دست گرفته بود و در دست دیگر لیوان را. سر سفره ایستاد و بلند گفت: هورا. بچه ها هم داد زدند هورا. جو خیلی باحال شده بود. پر از هیجان. اینجور پیش برود حتما رای میآوریم. نوشابه را ریخت داخل لیوان. همه ساکت شدند. فوتبالیست گفت: این که سفیده! * ساعت سه دیدار مردمی بود تو نازی آباد. دیر شده بود. هول هولکی با بچه ها بسته های تبلیغاتی را برداشتیم و دویدیم سمت ماشین ها. وقتی رسیدیم مراسم شروع شده بود. قرار شد بسته ها را وسط صحبتهای... پخش کنیم. - ما هرچه داریم از خون شهداست. ما مدیون امام و فرزندان شما هستیم. ما راهی جز حرکت در آرمانهای امام و انقلاب نداریم. در مقابل بیگانگان باید ایستادگی کرد... با علامت مسئول تبلیغات شروع کردیم به پخش نشریه. هنوز به آخر سالن نرسیده بودیم که یکی از حضار از جلوی سالن بلند شد و داد زد: - این مزخرفات چیه: دوران انقلابی گری گذشته. وقت تعامل با تمام دنیاست. ما یک روز مجبور شدیم بجنگیم. حالا هم مجبوریم صلح کنیم... موزه تاریخ.... عاشورا.... خشونتهای پیامبر... یکی از نشریه ها را باز کردم. محکم زدم رو پیشونیم. به مسئول تبلیغات گفتم این که نشریه همایش دیدار فردا تو جردنه! نشریه را از دستم کشید و نگاه کرد: از بس هولم کردید... * شب قرار بود جلسه کمیته هنرمندان برگزار شود. در آن شرکت کردم. نظر بچه ها این بود که بیانیه ای از طرف هنرمندان منتشر شود و آنها حمایتشان را از ما اعلام کنند. روی تعداد امضاها بحث کردیم. قرار شد 57 نفر باشند. یه جورایی ذهن خواننده رو هماهنگ میکنه. ماندیم که حالا این 57 نفر کیا باشند. قرار شد از تمام هنرها چند نفری را بگذاریم. یکی گفت: تا ما بیایم و با اینها هماهنگ کنیم که دو روز طول میکشه. گفتم هماهنگی رو بذارن برای بعد از چاپ. گفت اگر تکذیب کردند چی؟ گفتم تو این خر تو خری تا اینها بیان بفهمند پای بیانیه ما رو امضا کردند، وقت رای اعتماد گرفتن کابینه ست. گفتم متن بیانیه اقتصاد دانها رو بذارن جلوشون و با بعضی تغییر کلمات همان را کار کنند: ما هنرمندان ایران عزیز... * شهبازی!!! نوع مطلب : هوای تنفس جامعه، دل درد، برچسب ها : انتخابات، اگر فرض کنیم احمدی نژاد برای بار دوم نتواند اعتماد مردم ایران را بدست آورد چرا باز هم در خاطره ها جاودانه خواهد ماند؟؟
مگر نه اینکه او به نوکری برای مردم افتخار میکرد؟
مگر نه اینکه با سفر منظم به همه استانها و شهرها و مناطق محروم، پای درد و دل ساکنانشان نشست و در حد توان برای حل مشکلاتشان تلاش کرد؟ مگر نه اینکه تا جایی که میتوانست وقت و انرژی خود و دولت را مصروف رسیدگی به مشکلات ساختاری و فوری مردم و نظام کرد؟ مگر نه اینکه فضای کار و تلاش شبانه روزی را جایگزین فضای دعوا و کشمکش های تصنعی نمود؟ مگر نه اینکه سازندگی را شتاب بخشید و چندین برابر سالهای قبل طرحهای جدید و نیمه تمام قبلی را به سرانجام رساند؟ مگر نه اینکه طرح های تولید فولاد، سیمان، آلمینیوم، مس، مواد پتروشیمی و نفت و گاز وصدها و هزاران طرح صنعتی و کشاورزی را یکی پس از دیگری به پایان رساند و راه را برای جهشی بزرگ در پیشرفت کشور هموار کرد؟ مگر نه اینکه برای خودکفایی در تولید بنزین و تولیدات کشاورزی و دارویی قدمهایی بلند برداشت؟ مگر نه اینکه تمام تلاش خود را برای مهار گرانی به کار گرفت و آنجاییکه به دلایل مختلف نتوانست خود و خانواده اش مانند بقیه مردم آن را تحمل کرد؟. مگر نه اینکه سوخت نیروگاه بوشهر را از روس ها تحویل گرفت و نیروگاه را به مرز بهره برداری درسال آینده رسانید؟ مگر نه اینکه تعلیق خوارکننده را برداشت و حلقه غنی سازی اورانیوم را تکمیل کرد؟ مگر نه اینکه دولت فرعونی - صهیونیستی بوش پسر را در عرصه های سیاسی و تبلیغاتی واقتصادی به زانو در آورد؟ مگر نه اینکه کشور را با کمترین هزینه ها از گردنه سختترین تحریم های اقتصادی غرب با موفقیت عبور داد؟ مگر صدای حقانیت و مظلومیت ملت ایران و انقلاب اسلامی و همه مستضعفان را در دانشگاه کلمبیا و درصحن سازمان ملل متحد در قلب نظام کفر و الحاد و ماسونی طنین انداز نکرد؟ مگر شکافی عمیق در جبهه رسانه ای و تبلیغاتی آمریکایی- صهیونیستی (که خلل ناپذیر می نمود) ایجاد نکرد؟ مگر روح شجاعت وخودباوری را در ملت ایران تقویت ودر ملت های تحت سلطه بیدار نکرد؟ مگر دست برادری به سوی مردم آفریقا، آمریکای لاتین و همسایگان دراز نکرد؟ مگر ملت ایران را به محبوب ترین مردم ،در قلوب همه دنیا تبدیل نکرد؟ مگر در به گل نشستن ماشین جنگی جهنمی آمریکا، اسراییل و بعضی کشورهای اروپایی در عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان نقشی اساسی نداشت؟ مگر فضای تهدید را از سر ملت ایران کوتاه نکرد؟ مگر با طرح لزوم تحقیق درباره افسانه هولوکاست پایه های نظری تشکیل اسراییل، این پایگاه الحاد و تجاوز در قلب جهان اسلام را سست نکرد و راه را برای رمز گشایی از اسرار جنگ جهانی اول و دوم برای همه دنیا باز نکرد؟ مگر آرامش سیاسی و روانی را با طرح و پیگیری اصل مهرورزی در جامعه دنبال نکرد؟ مگر سعه صدر سیاسی خود را با جلوگیری از تصفیه افراد منصوب به دوم خرداد در دولت نشان نداد؟ مگر آزادی سیاسی - قانونی را در بالاترین حد خود پاس نداشت؟ آیا با اجرای شجاعانه طرح ارتقای امنیت اجتماعی ضریب امنیت را در کشور ارتقاء نداد؟ آیا اراذل و اوباش را سر جایشان ننشاند؟ آیا مبارزه با مواد مخدر را با پیگیری انسداد مرزهای شرقی وتشدید مبارزه با قاچاق فروشان جدیتر ننمود؟ آیا شعارهای امام، انقلاب و رهبری را زنده و با ترویج و نفوذ لیبرالیزم و غربگرایی در بدنه دولت مقابله نکرد؟ آیا فرهنگ انتظار و منجیگرایی فعال را در داخل و خارج ترویج نکرد؟ آیا پیشرفت ما در عرصه های نوآوری علمی ونظامی سرعت نگرفت؟ آیا تکنولوژی بومی فضای ایران را عملیاتی نکرد؟ آیا طرحهای توسعه نفت و گاز پارس جنوبی را با بیش از 70 درصد سهم طرف ایرانی اجرا نکرد؟ آیا بریدن دست کمپانی های نفتی صهیونیستی - اروپایی را با میدان دادن به متخصص و مدیر ایرانی پی نگرفت؟ و ده ها و صدها مورد دیگر. وقتی 4 سال گذشته در ذهن مرور میکنم، به عنوان یکی از دوستداران اسلام و ایران احساس رضایت از گذشته و امید به آینده را کاملا درک میکنم و یقین دارم ملیونها ایرانی با همین احساس، آراء خود را به نام احمدی نژاد به صندوقهای رأی خواهند انداخت و صدها میلیون انسان دیگر در اقصی نقاط عالم در انتظار شنیدن خبر انتخاب مجدد خواهند بود. برای همین فکر می کنم اگر او آراء کافی هم به دست نیاورد برای همیشه در قلب ها و خاطره های ملیون ها نفر در ایران و صدها ملیون نفر در آفریقا،آمریکای لاتین، آسیا و کشورهای اسلامی جاوید خواهد ماند...
نوع مطلب : سیاست بی پدرومادر، برچسب ها : احمدی نژاد، انتخابات، بیت الحمد علم خمینی بر زمین نمی ماند .... مگر ما مرده ایم؟؟!!! درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها آمار وبلاگ |
||||